|
از چی شروع کنم و از کجا
از وقتی که زنگ زدن گفتن اگه نیای برای طرح دیگه میذاریمت آخر لیست فلانت میکنیم و بهمان که من رفتم و بالاخره رفتم تو بخش آی سی یو و شروع کردم به کار با ۲۵۰ ساعت شیفت کاری یعنی به عبارتی با ۷۰ ساعت اضافه کاری خیلی خیلی شروعش سخت بود و نفس گیر تا همین امروز هر روز پشت سر هم و چند روزی لانگ دی (شیفت صبح / عصر ) و تمام مدت یا خواب بودم یا سر کار صدای آلارم دستگاه های آی سی یو مرتب تو گوشمه و بیمارایی که کد سی پی آر ندارن و میرن به دیار باقی !!!!! این بود که غیبت طولانی شد و عزیزان خیلی لطف کردن و برام کامنت گذاشتن از همتون ممنونم عزیزان هنوز هم عاشق پرستاری هستم ولی دوست داشتم دانشگاه بدون کنکور بود و من میتونستم برم موسیقی بخونم چون عاشق اون هم هستم پی نوشت: پیدا کنید سنخیت پرستاری رو با موسیقی ! بعد نوشت : راستی لینک دونیم رو دیدین ( آیکون ذوق مرگ) من به شدت و زیاد از مستر افشین متشکرم بابت نوشته هاشون که زحمت کشیده بودن نوشته بودن و من از اونجا یاد گرفتم ومرسی مستر
روز خودم و خودت و خودمان ! بازم به خودمون مبارک توضیح نوشت : بفرمایید نوشابه !!
شوهر به زن : عزیزم من بچه ها رو درست میکنم . تو بزرگشون کن ! پا وبلاگی : این طوری عدالت محمودی * هم رعایت میشه * : ا.ح.م.د.ی. نژادی
خطابه وزیر بهداشت به پرستاران : ای پرستاران عزیز و زحمتکش ، ای که بیشتر به صنف کارگران میخورین تا پرستاران ، ای همیشه گوش به زنگ دکتر ها ، ای دنبال سر دکتر راهیان ، ای پرونده به دستان ، ای دارو دهندگان ، ای مطیعان ، ای عاشقان ، عاشق هم که میدونین از قدیم الایام کر بوده و کور و من در اینجا این مورد رو که بی شبیه به این دو هم نیست اضافه میکم براتون ( ای عاشقان کر و کور و لال ) ، اینا که ما تو تلوزیون گفتیم که ساعت کار پرستار رو کم میکنیم و ما بیشتر نیرو میگیریم و شیفت های تعطیل رو 1.5 برابر حقوق میدیم و بیشتر استخدام میکنیم رو زر زدیم شما چرا باورتون شد آخه ، آخه چرا به فکر ما نیستین ما هم آبرو داریم میخوایم پز بدیم ، بگیم ما هم اِهِن و اوهونی کرده باشیم خوب نمیشه که این همه وزیر شدیم هیچ حرفی نزنیم ،اگه حرف نزنیم که نا کام از این دنیا میریم که ، تازه از همه مهمتر میخوایم مشت بزنیم تو دهن آمریکا میخوایم فکش رو خورد کنیم آخه نمیدونین که دهنش خیلی قویه هر چی مشت میزنیم خورد نمیشه لا مصب خیلی هم پیشرفته هس خونی هم نمیشه ، برا همینه که ما نباید از تلاش دست برداریم عزیزانم جو گیر نشوید ما هیچ بودجه ای برای این غلط های اضافه نداریم !!! جدی نوشت : از وزارت بهداشت اطلاعیه اومده که بودجه ای برای نیرو گرفتن و کاهش ساعت کار پرستاری نداریم فعلا بر همین شیوه بمانید پا وبلاگی : این روزا کم شیفت میگیرم بیشتر خونه هستم پس سریال پرستاران ایرانی تعطیله پاوبلاگی 2 : یه نتیجه از درس خوندن من تو این روزا : هرچی بیشتر می خونم کمتر میفهمم و کمتر بلدم و مرتبا به جای اعتماد به نفس ضعف نفس میگیرم
دیروز از نمایشگاه کتاب برگشتم خونه یعنی ما پریروز شب سوار اتوبوس شدیم صبحش رسیدیم تهران بعد با مترو رفتیم نمایشگاه کتاب حالا بماند که چقدر تو مترو وقتی رسید به ایستگاه جوانمرد قصاب با این مسئولمون و دوستم خندیدیم خدا بدونه که از خنده غش کرده بودیم با این اسمای درپیت و بعدشم یه سوژه خوشگل چرا خوشگل؟ آخه یه خانوم بودش از وقتی که ما سوار شدیم یه استگاه بعد سوار شد و جلوی ما وایساده بود و روی هر کدوم از ما 5 تا 10 دقیقه فوکوس میکرد و ما رو دقیق نگاه میکرد و هر دفعه نگاش میکردینم یه لبخند تحیلمون میداد که ما رو نگی دیگه از خنده مرده بودیم ولی من فکر کنم زیاد نرمال نبود بعد هم که رفتیم توی نمایشگاه تا ساعت 10 در غرفه ها اصلا باز نشدن و ما گرفتار یه توفیق اجباری شدم که آقای لا . ریجانی رو از نزدیک دیدیم ( اون که امامه داره با اونی که شبیه مورچه زرده!) که ساعت 9 رفتن از نمایشگاه و بعدشم که آقا ( خ.ا.م.ن.ه.ا.ی ) داخل بودن و تا ساعت 12 بعد ازظهر از غرفه 15 به بعد بسته بود و اونجا بود که شبیه تظاهرات بود از بس که جمعیت بود ، هم بیرون گرم بود هم مردم هی اومده بودن واییییییییییی که جمعیت موج میزد و من تا حالا به عمرم همچین جمعیتی یه جا ندیده بودم _ خوب چرا این جوری نگاه میکنین خوب ندیده بودم دیگه :ی _بعد اون وسط ما رفته بودیم بالای یکی از این سکوهای تو نمایشگاه نشسته بودیم رو زمینش ، نه این که ما فقط که همه همین کارو کرده بودن بعد اون وسطا یه دختری بود که تا دید ما داریم حرف می زنیم پرسید اصفهانی هستین که ما ملیتمون رو لو دادیم و گفتیم یزدی هستیم که ایشون خیلی ابراز به به چه چه کرد که چه لهجه نازی دارین و چه رشته ای هستین و کدوم دانشکده خوندین و این حرفا که معلوم شد ایشون علوم سیاسی دانشگاه علامه میخونه ، بعد صحبت سر این شد که چقدر جمعیت زیاده و در غرفه ها بسته ان که من و دوستم گفتیم آقا داخل اون غرفه هاست که اونم اول قبول دار نمیشد و میگفت لا.ریجانی اینجاست که ماگفتیم همون صبح رفته و آقا اون جاست ، اینم یک اشکی تو چشاش جمع کرد و گفت واقعا چه تویقی نصیبمون شده و کاش زودتر فهمیده بودم و .... اَه اَه اَه میخواستم مشت بکوبم تو اون چشاش که جدی جدی اشک بریزه آدم احمق ! از اون طرفم مردم ففحش به جد و آبادش که چرا غرفه ها بسته هستن !!! تضاد با مزه ای بود بعدش اومدیم بیرون که ناهار بخوریم که گفتن آقا میخواد بره که دوستم گفت حالا که توفیق اجباری نصیبمون شده استقبای اجباری هم نصیب خودمون کنیم و 4 تا اشک هم بریزیم ولی ای دل غافل که آقا نخواستن ما رو ببینن و 4 تا ماشیت تویوتا و الگانس پلیس به سرعت و با بوق رد شدن و اون وسط یه ماشین تمام مشکی فکر کنم از این ضد گلوله ها رد شد همون طور با سرعت و بوق کش و بعدش هم 4 تا دیگه ماشین رد شدن و این چنین شد که هیچ کی نه تکبیر گفت نه اشک ریخت اینام که هی تو تی وی میگه مردم تکبیر گفتن دروغ میگه مردم گفتن کفگیر :ی بله این چنین بود که یه ذره جمعیت کم شد و ما بدو بدو رفتیم خرید کتاب که من 5 تا کتاب خریدم و از همین جا از خانوم زیگزاگ به خاطر راهنمایی ارزشمندش واقعا متشکرم و من چند تا کتاب خریدم ولی اون کتاب مدنظر من انتشارات جیحون بود که اصلا این انتشارات اونجا نبود ! و تا دلتون بخواد مفاتیح و قرآن اونم تو تمام غرفه ها بود و آخر سر دیگه فکر کنم بیشترین چیزی که دیدم همون مفاتیح بود در ضمن نرسیدم برم بخش آموزشی و حتی بخش کودکان چون ساعت 4 /30 باید میرفتیم که با مترو بریم کنار اتوبوسمون که مرقد امام بود یه چیز خیلی خیلی بدی که بود این بود که نه جای استراحت داشت و نه صندلی برای نشست و نه مثلا یه جا که غذا بخوری و همه رو زمینا پهن شده بودن به شکل خیلی خیلی متمدن و مامانم اینا آهان تازه یه چیز دیگه با دوستم رفتیم دستشویی باورتون میشه که تا حالا این همه زن ندیده بودم که با هم آرایش کنن _ خوب چیه بابا زیاد بودن به خدا این همه آدم اونم جلو آیینه اونم در حال آرایش _ حال شما بزار پای آدم ندیده بودن من :D وای توی مترو فشار قبر بود که از همه طرف ما رو احاطه کرده بود و این وسط یکی از هم سفران ما دچار تنگی نفس شد که هر لحظه ممکن بود وسط این فشارا جان به جان آفرین تسلیم کنه که من رگ پرستاریم گل کرد و حالا تو صورتش فوت نکن کی بکن و مقنعش رو میخواستم بزنم بالا که نذاشت ( مسلمون خشک ) اون جا پشه نر هم نبود دست از مقنعه بر نمیداشت !!!و منم هی به اینا میگفتم فشار ندین این حالش خوب نیست که بیچاره ها در حد توان فشار نمیدادن هرچند اون جا دستگاه آب انسان گیری بود و جا باز مردن اونو نشوندیمش و به سلامتی یک ساعت در فشار قبر به سر بردیم به جز دو ایستگاه آخر که فشار قبرمون تموم شده بود بعد یه دختره هم تو مترو بود که بهمون گفت شما مترو ندارین تو شهرتون منم بهش گفتم ما از اول تا آخر شهرمون رو با ماشین 25 الی 30 دقیقه میریم مترو میخوایم چی کار آخه که اونم خندید ! و بعد هم حرکت به طرف خونه من یه کتاب خوب خریدم اسمش هست لطفا گوسفند نباشید ! انتشارات نامن ، کتاب قشنگیه آخر نوشت : در کل برای یک بار تجربه خوب بود !
و امروز روز پرستار* روز تمام فلورانس های چراغ به دست *است روز تمام فلورانس ها در تلاش برای نایتینگل شدن * توی ایران ما روز تولد حضرت زینب رو روز پرستار نامیدند و هیچ کس از فلورانس حرفی نمیزند فلورانس که بنیانگذار حرفه پرستاری نوین بود کسی که برای اولین بار مدرسه پرستاری ساخت کسی که از پرستاری انسانهایی که در جنگ مجروح شده بودند شروع کرد و بعدها هم ادامه داد و تجربیاتش را به صورت علمی در آورد و جزوه کرد با 15 نفر شروع کرد به صورت حرفه ای و علمی مدرسه ساخت و بیمارستان تاسیس کرد با بخش های کاملا مطابق اصول بهداشتی شامل : زنان ،کودکان ، جراحی ، روان ولی ولی ما چی مرتب حرف های قلبمه سلمبه میزنیم و به عبارتی هندوونه زیر بغل پرستاران میذاریم و من هر چی که گشتم چیزی جز این در مدح پرستار ندیدم مثل این " آسوده بخواب خواهرم، آرام بیاسای برادرم که خورشیدی گرمابخش و سرشار از مهر، در آسمان ایمان من روشن است. خورشیدی درخشان که نه ابر خستگی بر او پرده می افکند و نه در مغرب غفلت و خواب فرو می رود. چشم های سرشار از عاطفه الهی من همواره بیدارند و نگران تویی که دل به مهر من بسته ای. چشمه عاطفه انسانی من به دریای ایمان به خدا راه دارد و همواره در جوشش است. پس آسوده بخواب . " و یا این " پیراهنی سفید، ابزار پزشکی، دانستن نام داروها و بیماری ها و حاضر شدن در شیفت های پرستاري ،تنها نشانه های پرستاران نیست. پرستارکسی است که چشم از خود فرو بسته، از خود و تمایلات خود گذشته، خواب راحت را ترک گفته، خستگی را بر آسودگی ترجیح داده، نگاه از خویش بر گرفته و بر عزیزی که در رنج بیماری گرفتار آمده است نگران گشته است. رنج بیمار را در خود حس می کند و این رنجوری را بین بیمار و خود تقسیم می کند تا از رنج بیمار بکاهد.پرستاري آن است که از خودخواهی تهی شوی و به عشق رضایت حق، خود را سرشار از نوع دوستی و احسان سازی و این می تواند من و تو را هم به شوق اندازد. " چرا یک بار هم که شده برای رضای خدا نگفتی که من پرستار هم جزو آدمیان هستم و کامپیوتر و فرشته نیستم و نیاز دارم که استراحت کنم ،نیاز دارم که تمایلاتم رو داشته باشم که اگر چنین نباشه حتما نقصی در کار هست و کار من هم نقص پیدا میکند چرا ما همه چیمونو با همه چیمون قاطی میکنیم و برای این که مثلا چیزی رو ارزش براش بزاریم میریم رو محور دینی و ربطش میدیم به اسلام به پیامبر به حضرت فاطمه و فوری از توش حدیث در میاریم مثل این "پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «کسی که به دیدارِ مریض رفته است، زمانی که کنار او می نشیند، رحمت الهی او را فرا می گیرد»." و "امام سجاد علیه السلام فرمود: «من در شبی که پدرم فردای آن کشته شد نشسته بودم و عمه ام زینب نزد من بود و از من پرستاری می کرد». در جای دیگر فرمود: «در سفر اسیران از کوفه تا شام، مشاهده کردم که عمه ام زینب گاهی غذای خود را بین کودکان تقسیم می فرمود و خود از شدت گرسنگی و ضعف، نماز شب را نشسته به جا می آوردند». چرا یک بار هم که شده درست و منطقی و علمی و نه عوامانه به قضیه نگاه نمیکنیم ، دم از حضرت زینب میزنیم و فقط پرستاری رو در فدا کردن پرستار در بیمار میدونیم و من هم منکر این بخش از پرستاری نیستم ولی پرستاری و پرستاری کردن فقط این نیست پرستاری یه علم گسترده هست پرستاری شهامته پرستاری یعنی پیشگیری بهتر از درمان ولی میدونین که چون ما خیلی پیشرفته هستیم و کلا ایرانی این حرفا برامون دمده شده و پزشکان گرانقدر میگن درمان بهتره و حرف حرف ماست و لذا به پرستار بهداشت جامعه نیازی نیست و پزشک خانواده خوب است !! ما تندیس فلورانس رو برای رسیدن به شخصیت فلورانس نداریم و اینجا هم دست از کوبیدن مشت محکم بر دهان آمریکا و انگلیس که الهی خدا لعنتش کنه بر نمیداریم !! ما ذهنمون رو کردیم تو یه قوطی پر از حرفای قشنگ و خودمون رو بردیم پشت یه نقابی که فقط توش توصیف و به به و چه چه موج میزنه در حالی که من و توی پرستار میدونیم که نه از این خبرا هم نیست فلورانس زن بود ولی قدرت و شجاعتش رو به نمایش گذاشت ولی ما همه نقوشمون رو با هم قاطی کردیم نقش زن – مادر – و پرستار ( البته آقایون عزیز ناراحت نشین ) فلورانس رنگ لباس ما رو سفید ( برای آرامش بخشی ) انتخاب کرد ولی به ما میگن و مصوبه میکنن که باید رنگ لباسمون سورمه ای باشه تا رنگ لباس سفید پزشک از ما متمایز باشه و خدای نکرده کسی ما رو با پزشک محترم اشتباه نگیره ( آخه میدونین که پزشکان بسیار عالی قدر هستن به اهن و اهونشون بر میخوره که کسی اونا رو با پرستار اشتباه بگیره ) فلورانس بر بالین این چنین بیمارانی بود در حالی که همین بیمار رو توی تلوزیون در بخش سلامت باشید نشون میده که از دست یک خانوم دکتر سفید پوش سیب میگیره انسان بدرستي همان ميشود که به آن فکر ميکند. این بود ایده فلورانس نقاب ها رو بزن کنار ، ماسک رو از چهرت بردار ، باور کن خودت رو و بدان تو همونی میشی که فکر کنی پس بیاید با هم با وجود تموم زنانگی امان و با وجودی که به این شغل به نگاه جنسیتی نگاه میشه به دیگران بفهمونیم که همه ما قدرت ، تفکر ، اندیشه ، ایده ، خلاقیت ، شجاعت و خستگی نا پذیری فلورانس رو داریم توضیح : آقایان پرستار عزیز: و هم چنان شما عزیزان * : این چنین جمله ای رو از نقطه وام گرفتم بد نیست اینجا رو هم بخونید توضیحات اضافه : دکتران و جامعه پزشکی عزیز و پزشکان محترم خواهش میکنم از لحن صحبتم ناراحت نشید ، من اون چه که هست رو میگم
میخوام سعی کنم ورق به ورق بگم چون حرفای ناگفته خیلی رو هم تلنبار شده مثل یه سری داستان کوتاه توی یک جلد کتاب ( کتابی که برای هر کسی منحصر به فرد و هر کسی تو زندگیش یه جلد کتاب تا آخر عمش برای چاپ میده بیرون ) ورق اول : پریروز یه دختر کوچولوی 3 ساله که ابروش شکافته بود آوردن تا براش بخیه بزنیم ( با داداشش سرشونو زده تو هم ) این دختر کوچولو خیلی ناز و بی سر و صدا بود یعنی از اول تا آخر که داشتم شستشو میدادم و لیدوکایین ( بی حسی ) براش تزریق میکردم فقط خنده تحویلم میداد و بعد از اون ابروشو با توصیه پزشکمون شیو کردم و بعد شروع کردیم به بخیه زدن که از اول تا آخر سعی میکردن مژه هاش رو به زور از زیر شان ( پارچه استریلی که میذاریم رو ناحیه زخم و سوراخه تا محوطه کاملا استریل باشه ) در بیاره وقتی به بخیه چهارم رسید دیدیم دیگه تکون نمیخوره بعد همین که شان رو از صورتش برداشتم دیدم چشاشو بسته و کاملا شله (مثل یه خواب عمیق ) وای به قدری هول کرده بودم و ترسیده بودم که نگو، دکتر و من هر دو شکه شده بودیم که چطور یه لیدو کایین این همه خواب آلودگی می یاره ، در عمرم این همه ترس رو یه جا نداشتم و جالب این بود که هیچ علایمی نداشت تموم علایم حیاتیش نرمال بود و هیچ مشکلی نداشته بود وقتی آورده بودنش و در این بین چیزی که خیلی خیلی جالب توجه بود این که مادر و پدرش هر دو میگفتن خوابه ، چیزیش نیست خوابش سنگینه ، از صبح بازی کرده خسته شده عوضی که ما به اونا دلداری بدیم اونا به ما دلداری میدادن :ی خیلی قضیه با مزه بود که بعد از یه ربع دیگه به زور قانعشون کردیم که بیدارش کنن و اونم بیدار شد و شروع کرد حرف زدن فقط ما نگفتیم بره بیمارستان کاش مشکوک به ضربه مغزی نباشه ، کاشکی از حالش خبر داشتم خیلی عذاب وجدان دارم با این که وظیفه من نبوده با این که تشخیص رو باید پزشک میداد و کسی قرار نیست یقه من رو بگیره ولی کاش حالش عالی باشه ( الهی آمین ) ورق دوم : آرزوی شماره ۸ بر آورده شد خدایا در بقیه کمکم کن ( آمین ) ورق سوم : امروز یه مراجع آلمانی داشتم که شوهرش ایرانی بود و اون میگفت که لاو ایران و خیلی عادی و اجتماعی و دوست داشتنی بود و هیچ فرقی با ما نداشت جز این که خیلی راحت بود و به قول ما یزدی ها (گَ لِ دل ) بود و ایرانی که ما دوستش نداریم رو دوست داشت کاش ازش پرسیده بودم چرا ، ولی به یادم انداخت آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم ورق چهارم : یادت باشه اگر یه کسی توی وجودت خاطره شده توی همه وجودت رخنه کرده و تو خواستی ولش کنی و رها شی ازش سعی نکن هولش بدی بیرون ، نندازش بیرون ، محکومش نکن به مرگ ، چون مثل سیریش چسبیده و مثل آدامس کش می یاد و مثل کش تمبون بر میگرده میخوره تو صورتت بهش دست نزن بگذار یه گوشه ذهنت بشینه بگذازر گرد و خاک بگیره و هر وقت که خیلی خیلی وجودت صداش زد به سمتش برو خاک هاش رو فوت کن ورقش بزن یه بار کوچولو مرورش کن ، به خودت سخت نگیر، کمی باهاش بخند و گاهی اشک بریز ولی بزار بیاد چون اونجوری زودتر میره ولی اگه باهاش جنگیدی میمونه و سعی میکنه تخریبت کنه ، پس اون گوشه ذهنم هستی بدون هیچ اصراری برای اخراجت ، همیشه لای ورقها دوباره عاشقت میشم و وقتی میبندمت مثل یه کتابی میشی که دوباره از خوندنت لذت بردم ورق پنجم : یه اخلاق بدی دارم و این که مستقیما نمیتونم به کسی بگم که ازش ناراحتم و یا ازش رنجیدم و به جای اون پرخاشگر میشم نمیدونم چرا ؟ ولی اخلاق بدیه !!! یه سوال اساسی : بلاگفا چه مرگشه که روی پیج همه میزنه سرویس مورد نظر در دسترس نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آرزوهایی که دوست دارم تو سال 89 که خیلی برام سخته حتی باور کردنش که سال نو شده ولی با دیدن گلها ، بارون ، برگ های سبز، باورم شده و تازه از بهت در اومدم بهشون برسم : قرار نیست تعدادش رو مشخص کنم ولی میخوام حتما بنویسمشون 1 – خدا رو پیدا کنم ( خدای من گم نشده ولی از 5 ماه پیش که تقریبا آزاده شدم و رهی تا آزاده کامل شده نمونده یعنی از یه وابستگی شدید جون سالم به در بردم خدای درونم از اون حالت یکنواخت در اومده و دگر دیسی یافته و دقیقه به دقیقه فکر میکنم دارم بهسمت بالغ شدن پیش میرم خدای درونم هم کامل شده از شکل کلیشه ای در اومده علامت سوالها زیاد شده و این عنی سکوی پرش به سمت درک واقع ) که در این راه میخوام کمک بگیرم آرزو دارم کمکم کنند 2 – بتونم هر روز نماز هام رو بخونم چون این جوری ارضای روحی میشم 3 – بتونم کلاس زبانم رو تمومش کنم و کاملا وش مسلط بشم و حلقه های ارتباطیم رو گسترده کنم تا بهتر و بیشتر مسلط بشم و یاد بگیرم 4 – بتونم درسهای پرستاریم رو اون طور که میخوام بنیادی بخونم و یاد بگیرم و اجرا کنم 5 – بتونم توی آزمون ارشد قبول بشم و اون هم فقط تهران چون جاهای دیگه رو دوست ندارم 6 – بتونم کلاس رانندگی رو برم و از رانندگی نترسم و ترسم بریزه و کامل مسلط بشم 7 – بتونم اون استقلالی که گفتم رو تمام و کمال به دست بیارم هر جا که هستم کامل باشه 8 – آرزو دارم تو امتحان مدرک زبان که همین چند روز دیگه هست قبول بشم 9 – آرزو دارم برای طرح زودتر از شهریور اسمم در نیاد که هم یه نفس بکشم هم بتونم کارای غقب افتادم رو بکنم کاشکی بخشش هم زیاد بد نباشه پرسنلش هم خوب باشن ( بگو آمین ) 10 - آرزو دارم بتونم تا آخر این سال 9 کیلوی مورد نظر رو با رژیمم و کلاس ورزشی که میخوام برم کم کنم
اول از همه بگم که یه سفره هفت سین چیدیم تو درمانگاه با هفت سین واقعی و در معیتش هم هفت سین خودمون که سر سوزن ، ست سرم ، سرنگ ، سایمیتیدین ، سرم و سکه و سبزه بودش و کلی حال کردیم البته چون امسال سال خر حمالی مضاعف ( به تعبیر قشنگ دوستان ) هست جاتون خالی از قبل تحویل سال ما شروع کردیم چه جوری؟؟؟ هیچی از همون ساعت 8:30 یه دونه آدم چاقو خورده آوردن که بنده خدا میخواستن موتورش رو بدزدن بهشون نمیده اینام نامردا چاقو میزنن 3 جاش چاقو خورده بود یه عالمه هم خونریزی کرده بود که فقط من گاز گذاشتم و بانداژ کردم یه رگ گرفتیم و فرستادیمش اورژانس نفر بعد یه خانواده بودنکه دیروزش جوون 21 سالشون بر اثر تصادف فوت کرده بود و ما سرم و دیازپام برای جمیع تزریق کردیم و بعد از سال تحویل یه آقا اومد که تشنج کرده بود و بالاخره اکسیژن و گذاشتیم و سرم جاتون خالی تا ساعت 1 هم من مراجع داشتم و بیمارا ازم میپرسین شم سال تحویلم اینجایین؟؟؟؟ (آیکون تعجب داره سرشون سوت میکشه ) بهشون گفتم آره ما هستیم که شما سالم باشین ازم پرسید پس شما عید ندارین بهش گفتم وقتی عیده که همه خوب باشن و سالم و سر حال اون روز عید ماست عید هممون سکانس بعد : دیروز تو درمانگاه یه خانوم اومد که براش آمپول دگزامتازون رو تزریق کنم آخه سر درد داشت بعد رو کرد بهم گفت خانوم پریروز هم اومدم همین آمپول رو زدم ولی حالم چنان تغییری نکرد و بعد شروع کرد غرو لند کردن زیر زبون که آی از دست این شوهرا ای خدا بگم چی کارشون کنه و شروع کرد گریه کردن بهش گفتم خانومم چرا گریه میکنی هر چی گریه کنی سر دردت تشدید میشه پس اشک نریز خالا که چی خوب مردا همشون لنگه هم هستن (بابا میخواستم دلداری بدم کتک نمیخوام ) بهم گفت راست میگی( همونجوری لب ورچیده بغض کرده اشکشم داره میچکه) میگم آره بابا همشون عین هم هستن ما هم یه دونش داریم میگه آخه مال من از همه بدتره ( همین جور اشک میریزه ) 22 ساله دارم زندگی میکنم به اینجام رسیده دیگه نمیکشم از اولشم با هم تفاهم نداشتیم حالا دیگه نمیتونم بخورم حرفاشو داد میزنه فحش میده دیوونه اس عصبیه دیگه دوستش ندارم نمیخوام باهاش زندگی کنم دیگه بچه هام رو خسته کرده ( وسطاش هم میگه تو که عروس نشدی نمیدونی من چی میگم و تاکید موکد میکنه عروس نشیا ) میگم خانوم گلم شما اشک نریز ببین همه آدما یه بدی دارن یه خوبی شما همش بدیهاش رو میبینی یه ذره هم خوبیاش رو نگاه کن ببین حلا بشین برم تعریف کن میگه آره میخوام سبک شم با یکی حرف بزنم میگه شوهرم باهام حرف نمیزنه همش اخم میکنه ظهری سر اسن دعوامون شده که همسایه پایینی آژیر دزدگیر ماشینش جیغ زده ساعت 3:30 بعد از ظهر اونم از خواب بیدار شده و شروع مرده به فحش دادن که احمقن و میخواسته بره ماشینش رو روشن کنه و هی بوق بزنه که لج اینا رو در بیاره که من به گریه افتادم و بعدم گفتم الهی بمیری که منو اذیت میکنی و فحش و گیس و کگیس کشی بعدم وعده تو دستشویی و استفراق ( گلاب به روی همگی ) و بعدم سر درد و الوعده وفا پیش شما میگم خانومم شما باید وقتی میگفت هحمق هستن بگی آره آره احمقن بی شعورن دورت بگردم اینا نمیفهمن تو که میفهمی عزیزم یه ماچش هم میکردی طرف دیگه آروم میشد هیچ خوابش هم میبرد میگه اصلا نمیخوام ماچش کنم بعد از 22 سال ماچش کنم؟؟؟ بهش بگم عزیزم ؟؟؟ اون اصلا با من حرف نمیزنه همیشهئ تو خودشه منو بیرون نمیبره من ازش متنفرم فکر میکنم دیگه دوستش ندارم ازش چندشم میشه اخلاقش گند شده دیگه زندگی باهاش سخته من یه عالمه روانشناسی کردم و بهش گفتم آخر همه همه زندگی دعوا عشق خود خوری دوستی و تنفر مرگه و باید بدونی که رفتنی هستیم پس سعی کن بهت خوش بگذره و 100 البته توصیه های روانشناسانه (اهم اهم ) به ایشون کردم که بعد از نیم ساعت با لب خندون رفت خونه نتیجه گیری : آقای عزیز شوهر گرامی فدای شما بشم من تاج سر عهد و عیال چرا عزیز دل خواهر با خانومت حرف نمیزنی چرا فکر میکنی بعد از 22 سال دیگه نمیشه حرف زد نیمشه گاهی خانومت رو ببوسی گاهی به خاطرش کوتاه بیای و ایضا خانوم گا گلاب نازنین من چرا نمیبوسی شوهرت رو حالا اگه کچله هم عیب نداره چرا 22 سال به نظرت زمان زیادی هست وقتی همه دنیات قراره 50 60 سال باشه عزیزنم زیاد نیست گلای من ثانیه ها در حال فرار کردن هستن دارن از هم سبقت میگیرن که عمر من و تو تموم بشه که بره که یه روز صدای لا اله الا الله از توی اتاق من و تو بلند بشه خانومم آقای من این زندگی این عمر کوتا این پلک زدنهای کوتاه این نثار عشق زمانی نیست در گذره بیا با هم قشنگ ببینیم برا خودم روانشناسی شدمااااااااااااااااااااا !!! بیا امسال که سال خر حمالی مضاعفه!!
بی مقدمه چینی عید همگی مبارک عجیب این روزا از خودم کار کشیدم و عجیب دستم درد میکنه از بس که آمپول کشیدم و چند شب پشت سر هم شیفت بودم که مزید بر علت شده دیشب پریشب پس پریشب هر شب حدود ۹۰ تا بیمار داشتم یا به قولی مدد جو !!! دیر آپ میکنم و یه عالمه مطلب دارم برا گفتن و دست ندارم برا تایپ پس بعدا براتون اویت آو دیت تعریف میکنم مفصلا عید همگی مبارک روی گل همتون رو می بوسم ( آقا و خانوم هم نداره) خوب چیه؟؟؟ عشقم الان دبه کرده ( یعنی قلمبه شده) چیکنم پرستارم دیگه دوستدار بشریت !
|
About![]()
من ناهید دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده اما نه فارغ الدغدغه شده پرستاری, هستم Archivesتیر 1389خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388
کاربران آنلاین: بازديدها : |